|
خودم و خودت و خدا...!
خدایا فاصله ات تا من خودت گفتی که کوتاهه
|
سلام وای که چقدر دلم واسه تک تکتون تنگ شده بود دعام کردین؟ راستش وقت نشد به همه دوستان سر بزنم همین الان خبر اومده که کله گنده های کوچول موچولوی دشمن بعلت شرکت [ شنبه 22 بهمن1390 ] [ 6:2 PM ] [ ثریا ]
[ ]
سلام... الان هم اومدم یه اطلاعیه بچسبونم و برم:
واین رو هم بگم:دوستای با معرفت تو این مدت عذر منو موجه میدونن و منو از لینکدونیشون پاک نمیکنن. دوستون دارم منتظرم باشین دعام کنین مواظب خودتون باشین یا حق... [ جمعه 15 مهر1390 ] [ 4:32 PM ] [ ثریا ]
[ ]
سلام به همه دوست جونیام.
اولش باید بگم شرمنده از نبودنم و غیبتم که چه عرض کنم.با اجازتون تشریف محترمو برده بودیم عروسی پسر دایی جان محترم از اون طرفم که داره باز میاد بوی ماه مدرسه(باید حالا مثلا خوشحال باشم؟ دعام کنین.دعام کنین تا هیچ کجای زندگی خدارو فراموش نکنم و کم نیارم. [ دوشنبه 21 شهریور1390 ] [ 7:16 PM ] [ ثریا ]
[ ]
خدایا وقتی که رمضان امسال شروع شد در های بیشتری از رحمتت گشوده شد با همون ذوق و شوقی که داشتم ازت بال و پر خواستم.واسه پرکشیدن...واسه اوج گرفتن...
ولی حالا نمیدونم بال و پر دارم یا نه.آخه یادم رفت ازت بخوام که منو از قفس تن آزاد کنی.حالا هم تو قسم نمیتونم بپرم که بدونم بال و پر دارم یا نه...خدایا تو این وقت باقیمونده از رمضانت.ازت میخوام هممون رو از قفس نفس و تن آزاد کنی تا بتونیم تو آسمون حقیقتت پر بزنیم... رمضان!چقدر زیبا آمدی و چقدر خرامان میروی... خداحافظ ای بهترین ماه الله خداحافظ ای دوریت سخت و جانکاه صد حیف که رمضان رفت و صد شکر که عید رمضان شد... اگه فکر میکنید تو این ماه کم دعام کردین دست بجونبونید عید سعید فطر مبارک. [ سه شنبه 8 شهریور1390 ] [ 5:13 PM ] [ ثریا ]
[ ]
خواهرم!
سرخی خونم را به سیاهی چادرت امانت دادم. پس امانت دار خوبی باش... (این جمله رو عید امسال تو هویزه کنار عکس شهید حاج امینی خوندم) (فقط بلدیم بگیم شهدا شرمنده ایم؟حالا که کار از کار گذشته! کی فردا روش میشه به امام زمان هم بگه شرمنده ام؟!)
به نظرتون بعد از جمع کردن خانوما و آقایون بی حجاب و بد حجاب از خیابونا کسی هم پیدا میشه بازیگرا و افراد مشهور بی حجاب و بد حجاب(که الگوی خیلی از جوونای جامعه هستند) رو جمع کنه...؟؟؟!!!
[ یکشنبه 6 شهریور1390 ] [ 3:1 PM ] [ ثریا ]
[ ]
امروز روز عجیبیه.
هم روز تولد مامانم و هم سالگرد خاکسپاری بابا(به سال قمری) خوشحال باشم یا غمگین... سکوت میکنم تا دلم تصمیم بگیرد... بابای خوبم! باز من و میلاد به انتظار عید فطر نشسته ایم.شاید روز موعود عید فطر امسال است...شاید آمدی.... [ پنجشنبه 3 شهریور1390 ] [ 4:10 PM ] [ ثریا ]
[ ]
مادرم میدانم داغ همسر و فرزندی که بر دل داری فراموش شدنی نیست...و هر لحظه شعله میکشد و تمام جسم و جان و وجودت را به آتش میکشاند...
خواهرم میدانم که تنها شده ای... برادرم میدانم که هر لحظه آرزوی گریه میکنی.اما گریه تو بغضی بیش نیست...چون نمیخواهی داغ همسر و فرزندت را تازه کنی... اما شما خوب میدانید شهادت چیست...خوب میدانید که باید مقاوم و صبور باشید...همین توکلتان اضلاع این دو مثلث را مثل پاهای سران بزدلش به لرزه درآورده... طاقت بیار برادر...صبور باش خواهر...دیگر چیزی نمانده...اماممان خواهد آمد...او در راه است...شاید همین جمعه...شاید... و ما همچنان پشتتان ایستاده ایم.خودت میدانی که اگر رهبرمان صلاح بداند و حکم جهاد دهد جانمان را هم فدا خواهیم کرد... و تو ای قدس...زنده خواهی ماند.تا ابد...یا قدس نحن قادمون... ...این جمعه هم ثابت خواهیم کرد که هستیم...تا آخر...
[ چهارشنبه 2 شهریور1390 ] [ 5:53 AM ] [ ثریا ]
[ ]
انا انزلناه فی لیله القدر...
سلام بالاخره فرا رسید.بهترین قسمت مهمونی خدا.بهترین شبها... چیز خاصی قرار نیست بگم.فقط از ته دل التماس دعا میکنم.تورو خدا موقع دعا بچه های کنکور ۹۱ رو فراموش نکنین.... شاید یه مدت" کم پیدا بشم.به بزرگی خودتون ببخشین سلام هی حتی مطلع الفجر...
گریه کن این شبها.به حال یتیمان...
[ پنجشنبه 27 مرداد1390 ] [ 5:45 PM ] [ ثریا ]
[ ]
سلام دوستای گلم.
حال بابابزرگ یکی از دوستامون خوب نیست. خواستم خواهش کنم تو این روزای قشنگ هر وقت احساس آسمونی شدن کردین و همینطور سر سفره افطار هم واسه ایشون و هم واسه همه مریضا دعا کنین. اللهم اشف کل مریض... [ سه شنبه 25 مرداد1390 ] [ 3:39 PM ] [ ثریا ]
[ ]
۱.سلام
۲.راستش من دلم نیومد بدون وضو این مطلب رو بنویسم.پس شما هم اگه ممکنه لطفا با وضو وارد بشید. ۳.امام خمینی فرمودند:(۸ سال دفاع مقدس سفره ای بود که پهن و جمع شد.خوش به سعادت کسی که سهمی از این سفره برد.) و ما بعد از ۲۳ سال شاهد هنر مردان خدایی هستیم که به برادرهای شهید و ایثارگر ۸ سال جنگ وامام شهدا امام خمینی وسرورشون سید علی خامنه ای لبیک گفتند و زمانی پر کشیدند که از هر چیزی خبر بود الا شهادت. ۴.بابایی کاش میفهمیدم شب قدر چه چیزهایی به خدا گفته بودی که تا صبح به ندای قلبت لبیک گفت. ۵.صدای حاج صادق آهنگران که میشنویدش فقط مخصوص این پسته. ادامه مطلب [ یکشنبه 23 مرداد1390 ] [ 1:26 PM ] [ ثریا ]
[ ]
سلام به همتون.امیدوارم تو این چند روزی که از ماه خدا گذشته نماز و روزه هاتون قبول بوده باشه.ومیدونم منو تو دعاهاتون از یاد نبردین.چون این روزها آرامش عجیبی دارم و میدونم تاثیر همون دعاهای پاکتونه. من قبلا یه پست نوشته بودم با عنوان (آسمان و زمین...چقدر فاصله؟!) قسمت آخرش مختصری از جریان شهادت بابام بود.راستش من او قسمت رو حذف کردم و تصمیم دارم اون روزهارو به طور کامل تعریف کنم براتون. میدونم واسه خیلیاتون هنوز سواله که با اینکه من 18 سالمه ولی چطور فرزند شهیدم.لابد فکر میکنید بابای من جانباز بوده بعد شهید شده.ولی نه اینطور نیست.بابای من با اینکه ماه ها تو جبهه بوده ولی نه جانباز شده و نه اسیر.این پست کلمه به کلمه اش حقیقت و دور از اغراقه. این مطلب تو دو پست نوشته میشه.چون طولانی و زیاد هستش. ادامه مطلب [ پنجشنبه 20 مرداد1390 ] [ 3:18 PM ] [ ثریا ]
[ ]
ر (رحمت) م (مغفرت) ض (ضمان الجنه) ا (امان من النار) ن (نور من الله العزیز الغفار)
رمضان ۱۱ ماه انتظار تمام شد. ما بلدیم انتظار را....یاد داریم صبر را....امید زنده مان نگاه داشته..... الهی رجب و شعبان گذشت.پس کی بخشوده خواهیم شد؟ انتظار به سر رسید و رمضان آمد.باز طلب بخشش میکنیم و میدانیم و امید داریم که مارا خواهی بخشید... این ماه بهترین فرصت برای خواندن نماز شب است.سر نماز هم فریادت خواهیم زد..... الهی العفو... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فرا رسیدن ماه مبارک رمضون رو به همه همتون تبریک میگم. سر سفره افطاربعد از اینکه دعای فرج خوندین و واسه تعجیل ظهور مولا دعا کردین.ما رو هم از دعاهای پاکتون بی نصیب نکنین. یاعلی...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ آخ جون....باور کنین زولبیا و بامیه فقط تو ماه رمضون میچسبه!!!
[ دوشنبه 10 مرداد1390 ] [ 8:13 PM ] [ ثریا ]
[ ]
دیشب وقتی داشتم قسمت آخر سریال نابرده رنج رو میدیدم فکرم تو عالم خودم بود.یاد کاروان راهیان نور افتاده بودم.چون حس و حالی شبیه به اون وقت داشتم.
فیلمی که خیلی چیزهارو خیلی قشنگ نشون داد.بیقراری خواهر و مادری که چشم به راه بودن.شهادت در اوج مظلومیت.فداکاری در سخت ترین شرایط.جون دادن و پرپر شدن تک تک دوستات درست جلوی چشمت.رسیدن به ته خط و دل بریدن از همه دنیا فقط به خاطر خدا و وطن و رفیق...
چیزای غریبی دیدیم دیشب.چیزایی که خیلی وقته فراموش شدن. خدایا شاید دلیل این همه بزرگی تو بودی که شهدا لحظه به لحظه درکت کرده بودند...لمست کرده بودند....و امروز چه غریبی در زمین...دست نیافتنی. راست میگن نابرده رنج گنج میسر نمیشود.اگه شهدای ما هم رنجی رو متحمل نمیشدند ما هیچ وقت کشوری به نام ایران آزاد و سرافراز نداشتیم. مدیونیم تا ابد......
مولای من یا صاحب الزمان میخواهیم راه شهدا رو ادامه بدیم در رکاب تو برای رسیدن به معشوق تو..بگیر دستمون رو. اللهم عجل لولیک الفرج [ چهارشنبه 5 مرداد1390 ] [ 5:37 PM ] [ ثریا ]
[ ]
رمضان در راه است...و دل بیقرار...
خدایا آغوشت را باز کن...من آمده ام.من... پر از گناهم خدایا در باز کن...من آمده ام...من...
[ پنجشنبه 30 تیر1390 ] [ 4:54 PM ] [ ثریا ]
[ ]
اون روزی که فهمیدم پر کشیدی و رفتی نمیدونم به جشن تولد بدون تو فکر میکردم یا جشن روز پدر بدون تو... شایدم به هیچ جشنی فکر نمیکردم.چون دیگه همه جشنای دنیا رنگ سیاهی واسه من گرفته بودن.اما وقتی شهادتو تونستم درک کنم شاید همون لحظه اش یه جشن شهادت واست گرفتم.بابایی خوش به حالت که رفتی مثل پرستو ها...امروز روز خیلی قشنگیه چون بیشتر از هر لحظه احساست میکنم و من با این احساس زنده ام.پس هیچکس نمیتونه بگه من بابا ندارم. امروزداشتم با دوستم حرف میزدم.میگفت واسه باباش یه عطر و پیراهن گرفتن...اما من... واست چیزی نخریدم امروز بابایی.چون روز تولدت تمام عشق و هستیمو تقدیمت کردم. میدونم واسه خاطر این جشن بزرگ تو آسمونم جشن گرفتن.جای مارو هم خالی کن. روزت مبارک پدر عزیزم [ پنجشنبه 26 خرداد1390 ] [ 8:5 PM ] [ ثریا ]
[ ]
سلام خوبین خوشین؟خب الحمدالله. امروز اومدم یه خبر خوش بهتون بدم. امروز داییم جواب نهایی رو از دکتر گرفت.شکر خدا گفتن فقط یه کیست خیلی کوچیکه مادر زاده است که هیچ آمپول و دارو و خطری هم نداره. اینجا میخوام از همه اونایی که دعامون کردن به خاطر آرامشی که با دعاهاشون بهمون دادن از صمیم قلب تشکر کنم. میدونم خدا به واسطه قلب پاک و مهربون همتون هوامونو نگهداشت.واقعا دوستون دارم.
[ دوشنبه 12 اردیبهشت1390 ] [ 0:25 AM ] [ ثریا ]
[ ]
هر کودکی با این پیام به دنیا می آید ...
که خدا هنوز از انسان نومید نیست خدا نه برای خورشید ونه برای زمین بلکه برای گلهایی که برایمان میفرستد ... چشم به راه پاسخ است رابیندرانات تاگور
[ چهارشنبه 7 اردیبهشت1390 ] [ 4:24 PM ] [ ثریا ]
[ ]
سلام دوستای خوبم. خواستم ازتون خواهش کنم دعا کنین.یکی از دایی هام رفته دکتر,گفتن تو مغزش ضایعات دیده میشه.ولی هنوز معلوم نیست چیه.چند روز دیگه جواب آزمایشو میدن. من به قلب پاک و مهربون شما ایمان دارم.تورو خدا واسش دعا کنین.واسه کسی که فقط 23سالشه و بابای یه دختر کوچولوی نازه. دعاش کنین.خواهش میکنم. [ یکشنبه 4 اردیبهشت1390 ] [ 4:55 PM ] [ ثریا ]
[ ]
امشب شب قشنگی خواهد بود.ستاره ها درخشانتر.ماه با لبخند وارد آسمان خواهد شد.درختان شکوفه هایشان را نمایان خواهند کرد. بذار حاشیه نریم.میخوام مثل همیشه باهات حرف بزنم. باباجونم!یادته هر سال واست جشن تولد میگرفتیم؟!یادته هر سال سعی میکردم حتما واست یه کادو بخرم؟حتی اگه شده یه جوراب یا یه دفترچه خاطرات... حالا دیگه 5 ساله که تنها هدیه ای که میتونم بهت بدم یا صلواته یا یه یس و یا یه دیدار با یه دنیا حسرت.اونم با وجود فاصله ای که خروارها خاک و چندین طبقه از آسمون تشکیلش میدن. میدونم تو این 5 سال فرشته ها واست جشن تولد میگیرن اونم تو آسمون.پیش خدا.همونیکه تنها آرزوت رسیدن بهش بود...خوش به حالت. بابایی؟5تا هدیه ای که تو این سالا از فرشته ها گرفتی چی بودن؟ یادمه هر سال چه روز تولدت و چه روز پدر حتما باید واست هدیه میگرفتم.هر چیزی که بود.حتی اگه خیلی کوچیک و کم ارزش.ولی تو همیشه طوری ازم تشکر میکردی که فکر میکردم با ارزشترین کادوی دنیا رو گرفتم واست. فکر کنم همه جورابایی که پوشیدی بودی رو من واست خریده بودم...!!!همیشه دوستداشتم هدیه ای که واست میگیرم تکی باشه.هیچوقت دلم نمیخواست با یکی شریکی کادو بگیرم واست.چون هیچوقت نمیخواستم عشق وعلافه ای که بهت دارمو با کسی تقسیم کنم... روزها میگذرن و پشت سرش روزای جدید میان.تو هم مثل اونا گذشتی و رفتی ولی هیچوقت هیچ چیز جدیدی جای تورو تو قلبم نمیتونه بگیره.گرچه ما میگیم رفتی ولی تو همیشه هستی و من هر لحظه وثانیه حضورت رو کنارم احساس میکنم.با تمام وجود... هدیه ای که امسال واست در نظر گرفتم رو میتونی تا ابد با خودت داشته باشیش.خیلی دوستداشتم امروز بیام سر مزارت ولی نشد.چون تو دور از مایی.کاش هیچوقت بابابزرگ از ما نمیخواست که تورو ببره روستای محل تولدت.تو همیشه میگفتی از این شهر بدت میاد.میگفتی شهر خوبیه ولی جای من نیست.آره راست میگفتی ولی من نمیدونستم چی میگی.تو اهل صفا و صمیمیت.از جنس مهربانی بودی.که فقط میشه این خصلت هارو تو آدمای پاک و مهربون روستا پیدا کرد و شهرهای الان دیگه اینجورچیزا توشون پیدا نمیشه.خوش به حالت که بین این همه گناه فراموش نشدی.الان هر هفته ای که میاییم دیدارت میبینم اهالی روستا رو که میان دیدارت.شاید اگه الان اینجا بودی این همه زائر نداشتی...وفقط این مسئله غم این فاصله رو کمتر میکنه واسم.هفته هایی که نمیتونم بیام پیشت میرم دیدار شهدای گمنام و اونجاست که من باز حضورت رو احساس میکنم... حالا که امروز نتونستم بیام پیشت ولی قلبم رو روانه کردم به سمتت تا هدیه ام رو به دستت برسونه. هدیه ی امسال من وتمام سالهای دیگرم تمام عشق من است...که فقط از آن توست... تولدت مبارک بابایی... دوستدارم... [ پنجشنبه 1 اردیبهشت1390 ] [ 4:44 PM ] [ ثریا ]
[ ]
یه روز یه کوهنوردی تصمیم به فتح یه قله میگیره.بعد از اینکه بار سفر میبنده واسه اینکه این افتخار تنها نصیب خودش بشه,تنها راه می افته. با تجربه ای که داشته وچون عجله ام داشته سر شب به نزدیکی قله میرسه. و چون میخواسته بین مردم بیشتر محبوب بشه که یه شبه قله رو فتح کرده و قهرمان دلیر مردمش بشه,شب رو هم به راه خودش ادامه میده.شب بود, فقط سفیدی کمرنگ برف رو میشد دید و صدای زوزه ی باد و سوزش سرما بود و دگر هیچ! مرد به خودش دلداری میداد که دیگه چیزی نمونده,الانا دیگه میرسم.......که یکدفعه پاش سر خورد و از اون بالا پرت شد پایین.وسط آسمون و زمین بود که دونه دونه خاطراتش اومد جلو چشمش...که خداحافظ ای زندگی...ناگهان بی اختیار چشماش رو بست و فریاد زد..خدایا کمکم کن..یکدفعه احساس کرد که کسی دستش رو دور کمرش حلقه کرد و اون رو بین آسمون و زمین نگهداشت. دوباره فریاد زد .......خدایا کمکم کن........تو همین لحظه از آسمون یه صدایی اومد که...آیا تو ایمان داری که من کمکت خواهم کرد؟...مرد گفت..آری ایمان دارم..که آن صدا دوباره گفت...پس طنابی که از آن آویزانی را پاره کن...ولی مرد خیال کرد که خیالاتی شده و طناب رو پاره نکرد.فرداش تو همه روزنامه ها نوشته شد که..امروز جسد یخ زده مردی که به یک طناب آویزان بود و فقط یک متر با زمین فاصله داشت,در قسمت پایینی کوه پیدا شد...!!!
[ سه شنبه 30 فروردین1390 ] [ 5:19 PM ] [ ثریا ]
[ ]
دیروز وقتی داشتم دفتر خاطراتمو ورق میزدم یه جمله قشنگ به چشمم خورد.نمیدونم کی و چرا نوشتمش.چون نه عنوان واسش نوشتم ونه تاریخ گذاشتم واسش.شاید این جمله بتونه خیلی از قلبای شکسته رو تسکین بده... وقتیکه خداوند در دلهای شکسته جای دارد... چرا به دستان کسی که بارها دلم را شکست بوسه نزنم...؟!
[ یکشنبه 28 فروردین1390 ] [ 6:3 PM ] [ ثریا ]
[ ]
دلم خیلی پره.خیلی.مگه ما فرزندای شهدا چیکار کردیم؟چرا همه ازمون انتظار زیادی دارن؟چرا میخوان همه چی بگن و ما کر ولال باشیم؟چرا همه اینقد قدر نشناس شدن؟چرا اینقد اذیتمون میکنین؟کدممون از اون یکی یه سرو گردن بالاتره؟خب معلومه هیشکی.بخدا منم مثل توام.چرا همه انتظار دارن تو اوج جوونی و خطا و اشتباه پاک و معصوم و بدون هیچ خطا باشیم.چه کوچیک و چه بزرگ.واسه چی ما خواریم تو چشم همه....؟!مگه ما همه چیزمون رو مدیون ایثار شهدا و خونوادهاشون نیستیم....؟
[ شنبه 27 فروردین1390 ] [ 7:9 PM ] [ ثریا ]
[ ]
دوستدارم از آسمون بنویسم.از اون بالا بالا ها.از اونجایی که بعضیا چون میدونن هیچوقت دستشون به اینجورجاها نمیرسه همیشه اون بالارو و بالایی ها رو مسخره میکنن.شاید باور کردن که اونقد پایین و پستن که واسه همیشه پاگیرن این پایین.
آسمون درسته جای آسمونیای دست نیافتنیه.ولی ما همین دیروز پر زدن شهدایی رو دیدیم که از جنس خودمون بودن.من دوستدارم همه همونجوری شهدا رو بشناسن که واقعا بودن.که شاید بتونیم راهشونو ادامه بدیم و ما هم بشیم آسمونی... میخوام واستون چندتا از خاطرات شهدا رو از زبان خانواده و همرزمای شهدا بنویسم... شهید مهدی زین الدین(از زبان همسر شهید) ناهار منزل پدر آقا مهدی مهمان بودیم.همه دورتادور سفره نشسته بودند.من رفتم تا آشپزخانه چیزی برای سفره بیاورم.چند دقیقه ای طول کشید تا برگشتم.وقتی آمدم سر سفره تقریبا همه نصف غذایشان را خورده بودند.نگاه کردم دیدم آقا مهدی دست به غذایش نزده تا من برگردم و با هم غذا بخوریم. این کارش تا الان در ذهنم مانده است.
شهید محمد ابراهیم همت(از زبان همسر شهید) یک روز دیروقت به خانه آمد.من تمام روز از بچه ها مراقبت کرده بودم.مصطفی شیرخواره بود و مهدی تازه راه افتاده بود.فرصتی برای شستن لباسها نداشتم.به ناچار صبر کردم تا حاجی بیاید.وقتی آمد بچه ها را به او سپردم و رفتم سراغ لباسها.با اینکه ممانعت میکرد ولی اصرار کردم که برود و استراحت کند.وقتی خیالم راحت شد که حاجی خوابیده رفتم ومشغول شستن لباسها شدم.چند دقیقه ای نگذشته بود که دیدم حاجی با یک لیوان آب پرتقال آمد.لبخندی زد و گفت(شرمنده ام.حالا که قرار است لباسهارابشوری و این سختی هارا تحمل کنی بگذار لااقل گلویت خشک نباشد.)لیوان را گرفتم واز او تشکر کردم. چنین قدر دانی های حاجی را بارها دیده بودم.
شهید مهدی خوش سیرت(همرزم شهید) آفتاب خود را به وسط آسمان رسانده بود.بانگ اذان به گوش نمیرسید.ولی همه چیز گویای آن بود که وقت اقامه نماز است.آن هم در وقت فضیلت. آماده برای شناسایی بودیم.آقا مهدی خوش سیرت نگاهی به بچه ها کرد و بی مقدمه گفت(نماز میخوانیم) بچه ها به تکاپو افتادند.عده ای به دنبال آب و عده ای به دنبال سنگ برای مهر نماز.اما آقا مهدی رو به قبله نشسته بود.هم دایم الوضو وهم مهر نماز همراهش بود.هیشه آماده برای قامت بستن در مقابل رب وجود. لحظه ای سر چرخاند و بچه هارا از نگاه متتعجبانه و پر از سوال گذراند و گفت(تعجب میکنم از شما!حتی قمار بازها همیشه وسیله قمارشان را به همراه دارند.اما شما چیزی را که روزانه چندین بار استفاده میکنید به همراه ندارید. به حرفای آقا مهدی که فکر کردم شرم کردم.از آن پس سعی کردم همیشه سجاده ای کوچک به همراه داشته باشم.
[ پنجشنبه 25 فروردین1390 ] [ 4:36 PM ] [ ثریا ]
[ ]
ما مسافر غروبیم خسته از سکوت تاریک به جدایی تن سپرده به عذاب قصه نزدیک گم شدیم تو حجم تردید توی دست غم شکستیم به امید فتح خورشید به ستاره دل نبستیم زخمی از هجوم طوفان پی بیراهه دویدیم زورق سحر شکست و ما به مقصد نرسیدیم ما دل خوشیم که با تو همسفر شده دلامون از سکوت شب نترسید لحن آبی صدامون میشه هم صدای این عشق مقصد نورو بلد شد حتی بی نگاه مهتاب از شب حادثه رد شد... [ سه شنبه 23 فروردین1390 ] [ 8:45 PM ] [ ثریا ]
[ ]
مرا با خود ببر که من بی تو هیچم...
و ما بی خدا هیچیم... پس من و تو خدامون دست در دست هم تا آخر...
[ شنبه 20 فروردین1390 ] [ 6:52 PM ] [ ثریا ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |